در این قسمت سه حدیث بسیار زیبا و تامل برانگیز از معصومین (ع) به نقل از کتاب جهاد النفس" وسائل الشيعه" حر عاملي، محمد بن حسن
290- و در حديث ديگرى فرمود: تواضع درجات و مراتبى دارد يكى از آن مراتب اين است كه شخص قدر خود را بشناسد و با دلى سالم نفس خود را در منزلت و مقام واقعى اش جارى دهد (چنين كسى دوست نمى دارد كه براى كسى چيزى پيش آيد مگر همانند همان چيزى كه براى خودش پيش مى آيد، اگر بدى اى ببيند آن را با خوبى دفع مى كند، فرو خورنده خشم است ، چشم پوشى كننده از (بدى ) مردمان است و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
292 - حسن بن جهم گويد: از امام رضا عليه السلام پرسيدم كه : فدايت شوم حد توكل چيست ؟ حضرت فرمود: اينكه با وجود خدا از هيچ نترسى ، عرض كردم : فدايت شوم حد تواضع چيست ؟ حضرت فرمود: اينكه از جانب خود به مردم چيزى عطا كنى كه دوست دارى همانند آن را به تو عطا كنند. عرض كردم : فدايت شوم دوست دارم كه بدانم من در نزد تو چگونه ام ؟ حضرت فرمودن بنگر كه من در نزد تو چگونه ام ؟
293 - امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش روايت كند: همانا از تواضع شمرده مى شود اينكه شخص به جايگاهى نه جايگاه ديگر خوشنود باشد (يعنى در وارد شدن به مجلسى براى نشستن به همان جاى خالى خوشنود باشد و هوس جاى بالاتر را در سر نداشته باشد) و ديگر اينكه به هر كس كه برخورد مى كند سلام كند و جدال را ترك كند اگر چه حق با او باشد و دوست نداشته باشى كه به خاطر تقوا و پرهيز كاريت مورد حمد و ستايش قرار بگيرى.
ببخشید از اینکه این همه متن رو تغییر رنگ می دم. اینقدر کلام این انوار مقدسه روحی فداهم, زیباست که باید تمام آنها را با طلا های لایت کرد و نصب العین قرار داد. خدا به ما توفیق دهد که بتوانیم در روز جزا شرمنده ولی نعمت هایمان نباشیم. و به واسطه گناهانمان بیش از این باعث شرم ایشان نشویم.
مسلمان | 12:23 - دوشنبه 26 دی1390
دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همهی خانوادهاش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفتهاند خانه شهید رضایینژاد و بعدش میآیند اینجا. یك تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانوادهی آنها میخواند كه یك مسئولی در راه منزل شماست!
همه قیافههای خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشتهاند در این چند روز ولی كسی شكسته نبود.
خواندم كه كامران نجفزاده جاخورده كه خبر شهادت پدر را به پسر 4 سالهاش ندادهاند و البته فكر میكنم او هم یك لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه كرده كه نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوهاش میگفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت.
مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان كیست و خواهش كرد كمك كنند تا همهی موبایلها جمع و خاموش شود.
پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو.
وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل كرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را میدیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی میدادند.
علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی كه كنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را كه دادند، علیرضا را بغل كردند. علیرضا كه جا خوش كرد در بغل رهبر، زنها نتوانستند صدای گریهشان را مثل اشكها پنهان كنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت میكردند.
آقا تا برسند به صندلیشان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی كردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی كلافگی و بی غریبگی.

ساعتم را نگاه كردم. هنوز یك دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل كه ایشان
گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی كند، با شهدای صدر
اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای كربلا محشور كند ان شاءالله.
این خلاف رویهی ایشان بود كه اینقدر بیمقدمه شروع كنند در خانهی شهیدی
به صحبت. اول معمولاً مینشستند و میشناختند و گپ و گفت میكردند ولی
اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد كه نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا كرد كه هركدام به تنهایی مایهی
افتخار است. یكی جنبهی علم و تحقیق و تسلط بر كار مهمی كه زیر دستش بود...
این یك بُعدش است كه مایهی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم
برای ما.
بُعد دوم اهمیتش بیشتر است كه همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است كه او را آماده میكند برای شهید شدن.
چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی كه عرصههای علمی را تصرف كردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیتها و استعدادهای خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست كردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی كند.
راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر كسی در هر جایی میتواند خدمت كند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداشها را هم به بهترینها میدهد.
مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله میدانم.»
... و این موضوع را همه كسانی كه او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویسهای اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوك هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینكه.
مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا كنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نكردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه كنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمیكنم نمیخوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم كشیدند و گفتند: غلط میكنند خوشحال میشوند. گریه برای
مادر هیچ اشكالی ندارد. گریه كنید و دعا كنید هم برای اون شهید كه الحمدلله
درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و
فرزندش بكند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشمهای مادر مصطفی خیس شد.
مسلمان | 15:18 - شنبه 1 بهمن1390

این اقدامات تنها منجر به تقویت روحیه جوانان مومن ایران خواهد شد.
و از خداوند عزمی راسخ و توفیق در علم آموزی واقعی و جهادی؛ دفاع صحیح و فعالانه از مواضع جمهوری اسلامی ایران؛ ادامه راه شهدا و اتصال به آنان، را مسئلت داریم.
مسلمان | 11:58 - دوشنبه 26 دی1390
شاید بعضی از دوستان چندان اطلاعاتی از این شهید بزرگوار نداشته باشند به همین خاطر نظر شما رو به مطلبی درباره شهید مالکوم ایکس که از عصر انتظار برداشت کردم، جلب می کنم:

مالکوم ایکس
مالکوم ایکس، مبارز سیاهپوستی بود که سال ۱۹۲۵ در ایالت اوهامای آمریکا به دنیا آمد. او هفتمین فرزند خانواده بود. پدرش کشیش مذهبی و از جمله افرادی بود که برای حقوق مدنی سیاهپوستان فعالیت می کرد. مالکوم چهار سال بیشتر نداشت که با چشمان خود دید فرقه ای از سفیدپوستان آمریکا خانه او را آتش زدند و خانواده اش را آواره کردند. به شش سالگی که رسید، پدری در خانه ندید. دو سال از ربوده شدن کشیش لیتل، پدرش می گذشت که یک روز جسد مثله شده او را کنار ریل راه آهن پیدا کردند. مادر مالکوم بیش از این تاب نیاورد و در بیمارستان روانی بستری شد.
تنها
مالکوم ایکس، رهبر سیاهپوستان مبارز آمریکا، دوران کودکی را در فقر و یتیمی پشت سرگذاشت، او امیدوار بود که بتواند در نظام آموزشی آمریکا رتبه ای کسب کند و به شغل مورد علاقه اش یعنی وکالت برسد. مالکوم ایکس، شاگرد ممتاز و برجسته ای بود که هوش و استعداد تحصیلی اش، او را از دیگر شاگردان سفیدپوست مدرسه جدا می کرد، ولی این برتری هرگز باعث نشد دید نژادپرستان به او تغییر کند و دست کم نام او را با احترام صدا کنند. هر گاه وارد کلاس می شد، او را «کاکاسیاه» خطاب می کردند و با توهین و تحقیر به استقبالش می رفتند. هنگامی که با معلمان صحبت می کرد یا از آنها مشورت می گرفت، تنها یک پاسخ می شنید: «درباره کاکاسیاه بودنت واقع بین باش. هدف وکیل شدن واقع بینانه نیست. شغلی را انتخاب کن که در حد توانایی توست».
گرفتار
مالکوم ایکس، درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت آزاد باشد. هرگونه قید و بندی را از پای خود گشود و یک دوره بی بند و باری را در جامعه آن روز آمریکا تجربه کرد. دوستان بدی برگزید و بدی ها را چشید؛ اما سرانجام هنگامی که برای فروختن یک ساعت دزدی به جواهرفروشی رفت، به دام پلیس گرفتار شد و به ده سال حبس محکوم شد.
آشنایی
دوران محکومیت، از مالکوم ایکس انسان دیگری ساخت. مالکوم آموخت که هیچ گاه برای آموختن دیر نیست، حتی اگر گرفتار میله های زندان باشد. بیست سال از عمر او می گذشت که دوباره بازگشت به خویشتن را تجربه کرد. او با برنامه ریزی برای اوقات فراغت خود در زندان، به مطالعات پردامنه علمی و مذهبی پرداخت.
او به تدریج با سیاهپوستان مسلمانی آشنا شد که هم بندش بودند؛ افرادی از گروه «ملت مسلمان». آنان از اسلام گفتند و مالکوم شنید، از الله گفتند و مالکوم اندیشید. اتحاد، برادری و برابری، سه اصل جدایی ناپذیر در دین اسلام بود و تبعیض نژادی در آ ن معنا نداشت. آرام آرام دریچه ای به روی مالکوم گشوده شد؛ برتری به پاکی و تقواست، نه به رنگ پوست.
در آغوش اسلام
هفت سال از دوران محکومیت مالکوم گذشت و او دوباره به آغوش جامعه نژادپرستی بازگشت که هرگز حاضر به پذیرش او به عنوان یک انسان نبودند. اما این بار مالکوم ایکس درنگ نکرد و بلافاصله پس از آزادی، به عضویت گروه «ملت مسلمان» درآمد. او سیر مطالعاتی و تحقیقاتی خویش را ادامه داد و تا جایی پیش رفت که به عنوان سخنگوی این جمعیت برگزیده شد. تبلیغات مذهبی و اعتقادی او در آمریکا، باعث شد تعداد زیادی از سیاهپوستان با اسلام آشنا شوند و در مدت کوتاهی به عضویت گروه «ملت مسلمان» درآیند.
نصرت الهی
...
مبارزه
...
در خانواده
...
ریشه در تمام دنیا
مالکوم ایکس به چند کشور آسیایی و آفریقایی سفر کرد تا به جهانیان ثابت کند مبارزه با تبعیض نژادی و برده داری مدرن، تنها به جامعه آمریکا محدود نیست.
...
حقیقت
سفر به سرزمین وحی و زیارت خانه خدا، برگ
افتخار دیگری بود که در دفتر زندگی مالکوم ایکس جای گرفت. ...
آستانه راه
مالکوم ایکس، پس از بازگشت از مناسک حج، نام حاج ملک شبّاز را برای خود برگزید. او با روحی پاک و صیقل داده به محل سکونت خود در آمریکا بازگشت و درصدد ایجاد تشکیلاتی گسترده برآمد تا به وسیله آن، مسلمانان جهان را با نژادهای گوناگون به همدلی و ظلم ستیزی فراخواند. مالکوم در آستانه راه بود که خانه اش را به آتش کشیدند و چون از این واقعه جان سالم به در برد، یک هفته بعد در ۳۹ سالگی هنگام سخنرانی در سالن بالروم مانهاتان، با شلیک چند گلوله به زندگی پرفراز و نشیب او پایان دادند. مالکوم ایکس زمانی چشم از دنیا فروبست که چشم گشودن دختران دوقلویش را در این دنیا ندید. ولی آنها و نسل های ماندگار پس از آنها، آمدند تا راه نیمه تمام حاج ملک شبّاز را ادامه دهند.
برای مطالعه کامل متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.
مسلمان | 13:51 - سه شنبه 13 دی1390
امام صادق عليه السلام فرمود: سخت ترين اعمال سه تاست :
1- يكى منصفانه رفتار كردن با مردم در مورد خود به گونه اى كه براى خود به چيزى خوشنود نشوى جز اينكه براى مردم نيز به مثل همان چيز خوشنود گردى
2- و ديگرى يارى مالى نمودن به برادر دينى ات ،
3- و ياد و ذكر خدا در هر حال نه تنها (سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر) گفتن ، بلكه هنگامى كه چيزى بر تو وارد شود كه خداوند به آن امر نموده به آن عمل كنى و هنگامى كه چيزى بر تو وارد شود كه خداوند از آن نهى فرموده ، آن را ترك كنى .
جهاد با نفس صفحه 63
مسلمان | 11:11 - سه شنبه 29 آذر1390

فتح خون!
فصل سوم : مناظره عقل و عشق
راوی
آماده باشید كه وقت رفتن است
عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
...راوی
یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.

مسلمان | 11:40 - دوشنبه 7 آذر1390
..:: از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید ::.. |
|
گفتند
حالا که «مرگ بر شاه» همهگیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است،
خمینی آزاده است». آشفته شدهبود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام
است. از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید.
***
طلبه
جوان هر روز میرفت دبیرستانها درس انگلیسی میداد. پولش هم میشد مایه
امرار معاش. میگفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر میفهمم و
با شجاعت بیشتری میتونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی
آموزش و پرورش زندگی میکرد.
***
از
بهشتی پرسید؛ روحانی هم میتونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا
میتونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیهاش به علوم
حوزوی باشه.
گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمیده.
***
بنیصدر
که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنیصدر تخلفی نکرده باید زود
آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش میکنم. بهشتی میگفت:
هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.
***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخستوزیری میخوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.
تو بدترین حالت هم، انگشت میگذاشت روی نکات مثبت.
***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا میگیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم میچسبه!
بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ میخواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد میکنه نه دروغ!
***
بهشتی
اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف
شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی
دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.
***
همه
جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره.
اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود.
گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.
اخم باهنر رو که دید گفت: بچهها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.
***
به
قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت میروی ساک خود را
به همراهت میدهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»
قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...
***
مترجم
ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی میخواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه
ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمیآیی؟ گفت: همه میدونند
من تودهایم، برای شما بد میشود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار
من! کادر کامل شد.
***
رفته
بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آوردهبودند. جا نبود. بیرون شعار
میدادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید.
گفت: این همه راه آمدهاند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر
بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...
***
با بیادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.
هول
شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای
خود! غیر مسلمان را هم نباید با بیادبی مورد انتقاد قرار بدیم.
***
اومده
بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی میخواهد شما را ببیند. گفت:
قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعهام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!
***
صبح
بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی
کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه
بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتیشناس بود. همه
رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.
***
راهش پررهرو باد
منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت |
مسلمان | 11:43 - جمعه 27 آبان1390
رُوِيَ عَنْ عليٍّ عليه السّلام قال:
--
غره مشو كه مركب مردان مرد را در سنگلاخ باديه پي بريدهاند
نوميد هم مباش كه رندان باده نوش ناگه به يك خروش به منزل رسيدهاند
مسلمان | 11:42 - جمعه 27 آبان1390

